www.salehalaa.ir

محبوب
من آقايي کن منو به غلامي ببر
يه پول سياه بفروشمو دوباره مفتي بخر
ارزون ترين جنس حراجي ميشم
دور تو ميگردم و حاجي ميشم
عشق به من گفت که دلدار باش
جنس حراج سر بازار باش
آه بکش ناله و فریاد کن
دربدر روی خریدار باش
محبوب من
صفا همون جاست که تو باشی و من
شورش عقل است به صحرای تن
محبوب من
مروه همان لحظه ی دیدار ماست
آینه بازی دم عاشق شدن
حسین
پناهی دژکوه عزیزمان در یک تمدن روستایی در سال 1335 به دنیا آمد و در
سال 1383 با یک تمدن جهانی از دنیا رفت . حسین پناهی عزیزمان فرهنگ
روستایی را با شعر فرا مدرن آشتی داد و حماسه های مردم ولایات را با
زبانی جهانی دراماتایز کرد. او در میان همین چند سال همه نسیم های
سرگردان را گرد هم آورد.نسیم هایی که بیهوده در خریطه ی انسانی ما پرسه
میزنند. نسیم های عاطل و باطل را را شبانی کرد و به سمت جغرافیای زیبا
شناسی ایران فرستاد.امروز اگر بازی های بزرگش را با شگرد کودکانه میبینیم و
حظ می کنیم ، امروز اگر شعر و صدای طنازش را می شنویم و حالی به حالی می
شویم ، امروز اگر ...دلم می سوزد ، در آخرین دیدار قرار شد در یک تله
تئاتر دو نفره به وجه منولوگ(تک گویی) در کنار هم باشیم ودر کنار هم جهان
تنهایی مان را وارد اجرا کنیم ...پرسیدم : حسین جان بیا با دفتر من
قرارداد بنویس بگو از تلویزیون برایت چه مبلغ بگیرم ؟ گفت : محمد جان من
پول نمی خوام تو به جای پول برای من یک موبایل بخر ...آن وقت من گریه کردم
و لای گریه هایم به او گفتم چشم . از اینکه هموطنانم مرا با دیگران
اشتباه می گیرند خیلی شادمانم و ممنونم از همه آنها که مرا اشتباه می
گیرند.چه اشتباهی از این دلپذیز تر که که گاهی در خیابان مرا از حیث ظاهر
با هنر مند برجسته سرزمین مان جنای آقای ابولفضل پور عرب اشتباه می گیرند
که در این مسیر اتفاقات و خاطرات با مزه ای دارم .اما از منظری دیگر
جوانان سرزمین عزیزمان با من تماس می گیرند و می گویند ما را یاد هنرمند
برجسته کشورمان حسین پناهی می اندازید .من در دل خدا را شکر می کنم و ایضا
برای نبودنش غصه می خورم . همین حالا هم که اینها را می نویسم در حال غصه
خوردن با دستهایم هستم . هر بار یاد خاطرات شور انگیزی که با استاد حسین
پناهی ام داشتم می افتم دلم تنگ می شود ، کمی بغض می کنم و بعد جلوی چشم
هایم را می گیرم و نمی گذارم اشک هایم بریزد روی زمین .حسین پناهی عزیز
مان انسان جامع ا لشمولی بود . خوب درس خوانده بود . ملا و با سواد بود و
در حوزه ی زیباشناسی انسان قابل اعتنا و اثر گذار بود . حسین پناهی
عزیزمان هنرمند ذوالفنونی هم بود. در نحله های مختلف هنری صاحب نظر بود .
او ادبیات فارسی را می شناخت و با شعرهای بدیع و زبان منحصر به فردش اش
دلبری می کرد . در کار سینما و تلویزیون وتئاتر بازی های درخشانی داشت .او
نقش را مال خود می کرد و جهان مکتوب را با جهان شخصی اش هم افق می نمود .
او کاراکترها را به خویشتن شبیه می کرد و این یک شیوه ی بازیگریست که
غریزی است . هنرمندانی که چنین شیوه ای داشته باشند در عرصه ی بازیگری کم
پیدا می شوند . حسین پناهی ، جان بود . من گاهی از خودم می پرسم محمد جان
تو در جهانی که در آن حسین پناهی ، عمران صلاحی ، بابک بیات و ... نیستند
چه می کنی ؟
عاشق کسی است که یکپارچه باشد
یکپارچه

پنجشنبه گذشته نیز محمدصالح علاء در بخش شبانگاهی رادیو محترم پیام به اجرای برنامه پرداخت، در این برنامه از نازک الملائکه شاعره بغدادی، سنت اگزورپری و شاهکارش شازده کوچولو و همچنین از کمدی دلارته به تفصیل سخن گفت و در میان برنامه شعری از نازک الملائکه را به ترجمه ی سرکار خانم مژده پاک سرشت برای شنوندگانش خواند، این اثر زیبا از نازک الملائکه را با شما تقسیم می کنم:
نیایش سایه ها/ساعت سرمازده/بر بلندای برج/در سکوت تاریکی/ به خود پیچید/ و دست مسی خود را دراز کرد
دستی چون دست اسطوره ای بود !/ که دست مرد قامت افراشته / آن را محتاطانه تکان می دهد/ بر ساعت برج/ در سکوت ابدی/ زل زده در اندوهی دلگیر/و چشمانش سیل تاریکی شب تیره را/ پس می زند/ بر قلعه خفته/ بر مردگانی که چشمانشان نمی میرد/ خیره مانده است/ سکوت در آن سخن می گوید/ و دست مرد قامت افراشته گفت :
و آن جا بر فراز برج / در تن نگهبانان خسته/هستی جاری شد/ و آنان سایه های خمیده خود را ناله کنان
برخاک کشان کشان بردند/ سایه هایی که سالیان دور / آنان را مچاله کرده است/ سایه هاشان در تاریکی /عمیق و اندوهگین/ و دست مرد قامت افراشته / باز بالا رفت/ که :
و آن گاه صدایش با هیاهوی طنین انداز در می آمیزد/ پژواک کاروانی که نزدیک می شود / بر هر دری می کوبد و برخفتگان فریاد می زند/ پس هر دری شبحی نمایان می شود/لاغر و رنگ پریده / خاکستر سال ها را می کشد
و نزدیک است که / سیاهی فغان برآورد/ بر چهره تکیده غمگینش/ و کاروانشان در خاموشی/ راه سپرد/ در راه های بیگانه پیش می روند/ و در کی از رفتن خویش ندارند/ تا چه پیش آید ؟/ تاریکی راه ها/ در اطرافشان پیچید/ هم چو مارهایی/ آماده یورش و نیش زدن
و رفتند/ در حالی که اسرار خویش را نا توان/به دنبال خویش می کشیدند/ و لبانشان /پچ پچ کنان سرودی هولناک / زمزمه می کند /سرود کسانی که چشمانشان نمی میرد/ سرودی برای خدایی شگفت/ و آوازی برای دست مرد قامت افراشته/ بر برجی چون عنکبوت/ دستی از مس/ محتاطانه آن را تکان می دهد /دستی که فریادش را به تاریکی ها می سپارد .
برنامه ی این هفته محمد صالح علاء در رادیو محترم پیام نیز برگزار شد، این برنامه با ترانه های استاد عبدالجبار کاکایی، چند داستان شفاهی، صحبت پیرامون تبارشناسی چند واژه، صحبت از بودن و چگونه بودن، ساخته، پرداخته و به مردم شریف ایران تقدیم شد. مخاطبان عزیز ترانه ی اول برنامه را دخواست نمودند که این ترانه ی زیبا از استاد عبدالجبار کاکایی را با شما تقسیم می کنم:
کی بود کی بود از اول، روز و شب جدا کرد
ماه و ستاره ها رو تو آسمون رها کرد
کی بود رو شونه ی کوه، ترمه ی توری انداخت
از دل ابر تیره، برف بلوری انداخت
ادامه مطلب ...
http://www.radiopayam.ir/freq/
آخ كه جواني مثل پاهاي بي بي ام مي ره ديگه بر نمي گرده. بديش اينه كه زندگي من زاپاس نداره. جواني زاپاس نداره. جواني برعكس ميان سالي و پيري دوراني كوتاه، سپري شونده، و سراسيمه است. نمي تونم به خودم بگم باشه، اگر اين دفعه جوانيم پنچر شد يك جواني ديگه تو صندوق عقب ماشينم دارم، مي روم اون يكي جواني مو راه مي ندازم.
تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم
من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم
اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم
تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی
فاتح قلعه رویا کی به فتح ما میایی
هميشه در حال نوشتن نامه عاشقانهام
با محمد صالحعلاء، درباره «دو قدم مانده به صبح» و خيلي چيزهاي ديگر
جابر تواضعی

منبع: جام جم
براي انجام اين گفتگو با محمد صالحعلاء عصر يكي از همين روزهاي آبان در خانهاش حوالي سيدخندان مهمانش ميشوم و همان جور كه فكر ميكنم خيلي طول نكشيد تا با هم زلف گره زديم. با «دو قدم مانده به صبح» شروع ميكنيم و بعد آنقدر جهان شخصي او بر حرفمان غلبه ميكند كه به گمانم بر هر چيزي ارجحيت پيدا ميكند؛ جهان شخصياي كه به گمانم چنان جذاب است كه بيهيچ توضيحي با چند جمله به سبك اجراي خود او در اين برنامه، برويم سراغ اصل مطلب.
سلام عرض ميكنم
خدمت يكان يكان خوانندگان جان، خوانندگان پيشاني بلند، رويسپيد و رستگار خودمون.
خدارو شكر ميكنم كه باز هم با يه گفتگوي ديگه در روزنامه محترم جامجم در خدمت
شما هستم. مهمان مرغزار گفتگوي اين بار ما جناب آقاي محمد صالحعلاء هستند:
نمايشنامهنويس، كارگردان، بازيگر، ترانهسرا، گوينده و مجري برنامه محترم دو قدم
مانده به صبح. دست به سينه روبهروي ايشان مينشينيم و حرفهايشان را ميشنويم.
باز كن دكان كه وقت عاشقي است.
ادامه مطلب ...
داستان شفاهی
محمد صالح علاء
امروز روز افتتاح زندگی است، چون برای نخستین بار است كه داستان شفاهی مورد توجه قرار گرفته است. داستان شفاهی در سرزمین ما خیلی خیلی مظلوم است و تا به حال به آن پرداخته نشده و هیچ سندی نه مكتوب و نه هیچ جای دیگر از آن نداریم. من تا به حال خیلی جستهام و نیافتم. یك بار در سال 1373 روزنامه ی ایران، یك كاری درست می كردیم به عنوان تا 5/8 كه زبان ویژهای داشت و در آن روزنامه، منتقد محترم نصف صفحه درباره ی داستان شفاهی در رسانه صحبت كرد، و من غیر از آن چیزی ندیدم و بیدلیل نیست كه الان خیلی خوشحالم كه می خواهم كمی در مورد مظلومیت داستان شفاهی و درباره ی داستان رادیویی كه داستان های بسیار بسیار محترمی است حرف بزنم. و دلایل محترم آن این است كه در آن پول نیست و رادیو هیچ وقت آهی در بساط ندارد و دیگر این كه چیزهای دنیایی و شهرت در آن وجود ندارد. و رابطه ی شاعرانهای بین كسی كه پشت میكرفون حرف میزند و مخاطب وجود دارد. و باید مخاطب را بشناسی و تربیت كنی. یكی از مشكلات ما این است كه باید مخاطب را تربیت كنیم و این در تمام رسانهها معنی دارد وقتی شما میروید سینمای هیچكاك را ببینید میدانید كه پول دادی كه مدت 90 دقیقه بلرزید و بترسید. یا اگر كتاب خانم آگاتاكریستی را میخرید میدانید كه پول داده اید تا كتابی بخرید كه مدتی را وحشت كنید و در كنار ماجراهای پلیسی باشید.
ادامه مطلب ...
سمانه احمدی
منبع مطلب:سیما فیلم
او همچنان با عينك دور مشكي و مستطيلي اش كه مانند يك كتاب گشوده اما ناخوانا بر چهره اش نقش بسته، در حال مطالعه برگه هاي انتخابي است. تكه هاي بريده شده مطالب روزنامه هاي صبح و عصر با نظم خاصي بر روي برگه هاي سفيد A4 چسبانده شده اند. اما او حواسش به قرارمان هست كه مي گويد: من در خدمتتان هستم .
ادامه مطلب ...
خواننده: مهرداد
آلبوم: صدای خورشید
ترانه سرا: محمد صالح علاء
نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده
نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده
نگاه کن دشت بالا را آفتاب میروید
نگاه کن روشنایی را نسیم صبحگاهی تا کجا برده
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه
کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
سپیده سر زده برخیز تو کل کن خدا با ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه
کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده
نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده
نگاه کن دشت با لا را آفتاب میروید
نگاه کن روشنایی را نسیم صبحگاهی تا کجا برده
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
گفتگوي ورود آزاد
ادامه مطلب ...
گفت
وگو با محمد صالح علاء
نويسنده: سجاد تبريزي - احمد غلامي مهرآبادي
ادامه مطلب ...
خواننده: ستار
آلبوم: شازده خانوم
ترانه سرا: محمد صالح
علاء
دو تا دستام مركبي
تموم شعرام خط خطي
پيش شما شازده خانوم
منم فقير پا پتي
غرور رو بردار و ببر
دلم ميگه دلم ميگه
غلامي رو به جون بخر
دلم ميگه دلم ميگه
شازده خانوم قابل باشم
بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي
عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدر سوخته ام
باور كن زشوقتون اشكي شده چشم به در دوخته ام
فرصت بدين عاشقيمو خدمتتون عرض مي كنم
واسه فرار از خودم
دو پا دارم
دوپا ديگه قرض مي كنم
شازده خانوم قابل باشم
بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي
خواننده: مهرداد
آلبوم: صدای خورشید
ترانه سرا: محمد صالح علاء
سگه با پاي چلاقش
نون ديده رفته سراغش
داشته ميرفته كه بنزه
زده پرت شده رو طاقش
بنزه انگار كه نه انگار
خون پاشيده رو چراغش
سگ هار نازي آباد
لب تشنه میکنه داد
هاپ هاپ هاپ
واق واق واق
ااو ااو ااو ااو
حالا واق بزن صدا كن
نون خوني رو رها كن
بگو از غم غريبي
جون نده نذار بميري
حالا واق بزن صدا كن
نون خوني رو رها كن
بگو از غم غريبي
جون نده نذار بميري
سگه با پاي چلاقش
نون ديده رفته سراغش
داشته ميرفته كه بنزه
زده پرت شده رو طاقش
بنزه انگار كه نه انگار
خون پاشيده رو چراغش
سگ هار نازي آباد
لب تشنه میکنه داد
هاپ هاپ هاپ
واق واق واق
او او او
حالا واق بزن صدا كن
حالا واق بزن صدا كن
حالا واق بزن صدا كن
حالا واق بزن صدا كن

